|
شهدا شرمنده ایم ... خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند. امام خمینی(ره)
|
به علت برخي مسائل اين وبلاگ ديگه آپ نخواهد شد و ميتوانيد در وبلاگ جديد پيگير مطالب ما باشيد ![]() http://shohada-sharmandeh.mihanblog.com/ برچسبها: تغيير ادرس, وبلاگ جديد, شهدا شرمنده ايم [ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ 10:14 بعد از ظهر ] [ شاهد ]
[ ]
برچسبها: لعنت خدا بر هتاكين, شاهين نجفي, امام نقي, توهين, شهدا شرمنده ايم ادامه مطلب [ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 6:0 بعد از ظهر ] [ شاهد ]
[ ]
غربت است،
تنها حکمتِ نشانه ی دستِ تو!
تا اینکه بفهمیم، چه خوش خیالیم ما و آراءمان، وقتی فکر کنیم، دیگر دستِ راستِ تو شده ایم!
نقص از تو نیست آقا! مائیم که هیچیک وقت امتحان، قدرِ دستِ راستِ تو، سالم نبوده ایم! منبع: بچه های قلم برچسبها: دست راست, امام خامنه ای, رهبر [ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 4:42 قبل از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
داخل که شدیم، دیدم بسیجی جوانی توی ستاد فرماندهی نشسته.
گفتم: بچه بلند شو برو بیرون. الان اینجا جلسه است.
یکی از کسانی که اونجا بود، سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: این بچه، فرماندهی گردان تخریبه!!
![]() برچسبها: حسن باقری, گردان تخریب, بسیجی جوان [ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 4:35 قبل از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
برچسبها: شلمچه, شهدا شرمنده ايم, دنياي ديگر ادامه مطلب [ یکشنبه 1391/02/17 ] [ 5:29 بعد از ظهر ] [ شاهد ]
[ ]
[ شنبه 1391/02/09 ] [ 1:10 قبل از ظهر ] [ شاهد ]
[ ]
[ سه شنبه 1391/01/29 ] [ 11:22 قبل از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
[ سه شنبه 1391/01/29 ] [ 11:10 قبل از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
گفت یا علی(ع)؛ عشق آغاز شد. گفت یا زهرا(س)؛ و چه سریست بین عشق و سوز؟ شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛ اما نه... زبان لال میشود در برابر توصیف عشق و سوز علی و فاطمه؛ که اگر نبود صبر الهی؛ گفت: فاطمه، فاطمه است. اما نه؛ منبع: بچه های قلم برچسبها: فاطمیه, حضرت زهرا, عشق, سوز, فاطمه فاطمه است [ سه شنبه 1391/01/29 ] [ 10:38 قبل از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند،امّا حقیقت آن است که زمان،ما را با خود برده است و شهدا مانده اند...
برچسبها: شهيد آوينی, حقيقت, يادي از شهدا [ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 7:17 بعد از ظهر ] [ شاهد ]
[ ]
قبل از اذان صبح برگشت. پیکر شهید هم روی دوشش بود. خستگی در چهره اش موج میزد. برگه مرخصی را گرفت. بعد از نماز به همراه پیکر شهید حرکت کردیم. خسته بود و خوشحال. می گفت: یک ماه قبل روی ارتفاعات بازی دراز عملیات داشتیم. فقط همین شهید جا مانده بود. حالا بعد از آرامش منطقه، خدا لطف کرد و توانستیم او را بیاوریم. خبر خیلی سریع رسید تهران. همه منتظر پیکر شهید بودند. روز بعد، از میدان خراسان تهران تشییع با شکوهی برگزار شد. می خواستیم چند روزی در تهران بمانیم اما خبر رسید عملیات دیگری در راه است. قرار شد فردا شب از جلوی مسجد حرکت کنیم. بعد از نماز بود. با ساک وسایل جلوی مسجد ایستاده بودیم. با چند نفر از رفقا مشغول صحبت و شوخی و خنده بودیم. پیرمردی جلو آمد. او را می شناختم. پدر شهید بود. همان که ابراهیم پسرش را از بالای ارتفاع آورده بود. سلام کردیم و جواب داد. همه ساکت بودند. انگار می خواهد چیزی بگوید اما! لحظاتی بعد سکوتش را شکست. آقا ابراهیم ممنون. زحمت کشیدی، اما پسرم! پیرمرد مکثی کرد و گفت: پسرم از دست شما ناراحت است!! ... برچسبها: شهید گمنام, حضرت زهرا, س, شهید ابراهیم هادی, شهدا شرمنده ایم ادامه مطلب [ شنبه 1391/01/26 ] [ 2:1 بعد از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
آذر سال 60 بود. عملیات مطلع الفجر به
بیشتر اهداف خود دست یافت. بیشتر مناطق اشغال شده آزاد شده بود.
ابراهیم مسئول جبهه مینی عملیات بود. نیمه های شب با بی سیم تماس گرفتم و گفتم: داش ابرام چه خبرا!؟ گفت: یشتر مناطق آزاد شده. اما دشمن روی یکی از تپه های مهم در منطقه انار شدیدا مقاومت میکند. گفتم: من با یک گردان نیروی کمکی دارم میام. شما هر طور میتونید تپه را آزاد کنید. هوا در حال روشن شدن بود. با نیروی کمکی به منطقه انار رسیدم. یکی از بچه ها جلو آمد و گفت: حاجی ابراهیم رو زدن! تیر خورده تو گردن ابراهیم! رنگ از چهره ام پریده بود. با عجله خودم را به سنگر امدادگر رساندم. تقریبا بی هوش بود. خون زیادی از گردنش رفته بود. اما گلوله به جای حساسی نخورده بود. پرسیدم چطور ابراهیم را زدند. کمی مکث کرد و گفت: برای نحوه حمله به تپه به هیچ نتیجه ای نرسیدیم. همان موقع ابراهیم جلو رفت. رو به سوی دشمن با صدای بلند اذان صبح را گفت! با تعجب دیدیم صدای تیر اندازی عراقی ها قطع شده. آخر اذان بود که گلوله ای شلیک شد و به گردن او اصابت کرد! از این حرکت بچه گانه او تعجب کردم. یعنی چرا این کار را کرد!؟ ... برچسبها: معجزه, اذان, شهید ابراهیم هادی, عملیات مطلع الفجر, سردار حسین الله کرم ادامه مطلب [ شنبه 1391/01/26 ] [ 1:58 بعد از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
متن زیر یکی از نوشته های شاعر بسیجی ابوالفضل سپهره که توی شماره 6 ماهنامه فکه به چاپ رسیده و به وصیت خودش اول کتاب اشعارش (دفتر آبی) هم اومده، امیدوارم با خوندن این مطالب یه ذره به خودمون بیایم... قرار بود لي لي بازي کنند، دختر کوچولوهاي محله را مي گويم ،دو به دو، ولي تعدادشان 5 نفر بود يا بايد يکي پيدا مي شد و 3 گروه دو نفره ميشدند و يا اينکه يکي کم ميشد هر چه فکر کردند کسي را پيدا نکردند که بروند به دنبالش، پس به ناچار بايد يکي کنار گذاشته مي شد، ده، بيست، سي ،چهل، آوردند و قرعه به نام يکي از دختر کوچولوها افتاد که با اخم بغضي کرد و گفت : (( اگه منو بازي ندين به بابام ميگم )). به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد، يکي از دخترها که کمي از بقيه بزرگتر بود رو به او کرد و گفت : ((فرشته تو بازي نيستي )) فرشته خيلي آرام رفت و روي پله خانه شان نشست و ديگر هيچ نگفت . دختر کوچولوها تند تند سنگ مي انداختند، لي لي ميکردند و بازي پيش مي رفت ديگر صداي خنده هاي کودکانه بچه ها تمام کوچه را پر کرده بود. ناگهان فرشته با حالت بغض بلند شد و رفت داخل خانه، مادرش داشت پيرهن منيژه خانم را مي دوخت فرشته رفت و خودش را انداخت توي بغل مادر و گفت :(( بچه ها دارن لي لي بازي مي کنن منو انداختن بيرون و بازي ندادند .))مادرش آهي نامحسوس کشيد وگفت :(( عيب نداره دختر خوشگلم برو پلاک بابا رو بردار و با اون بازي کن .)) ... برچسبها: ابوالفضل سپهر, پلاک طلایی, پلاک, فرشته پلاک طلایی میخواد ادامه مطلب [ سه شنبه 1391/01/15 ] [ 1:39 قبل از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
هو الاول والاخر والظاهر و الباطن اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها اللهم بلغ مولینا امام الادی المهدی القائم بامرک صلواتک الله علیه و علی آبائه الطاهرین عن جمیع المومنین و المومنات فی مشارق الارض و مغاربها و سهلها و جبلها و عنی و عن والدی من صلوات . به نام خداوند بسیجیان از صدر اسلام تا کنون . و به نام اولین بسیجی عالم امیرالمومنین علی (ع) در روزی که فرزندش سهم عسلش از بیت المال را به دلیل نیاز ، زودتر گرفته بود ، بر خود لرزید و فرمود : اگر شب گذشته که توسهم خودرا از بیت المال گرفتی تا صبح در این شهر کسی سر گرسنه بر زمین گذاشته باشد ، علی جواب خدایش را چه خواهد داد ؟ و به نام آن بسیجی که تن به شمشیر داد ولی ذلت را نپذیرفت . و به نام آن بسیجی که روزی خواهد آمد و عالم را از بند تبعیض و بردگی و جهالت نجات خواهد داد . و به نام آن پیر بسیجی ، خمینی کبیر که رهبر جهان اسلام بود و در خانه ای ساده می زیست و در گرمای تابستان وقتی می خواستند پنکه ای برای او تهیه کنند تا بدن نحیفش از گرمای تابستان در امان بماند می گوید : چون دیگران از این وسیله بی بهره اند لازم نیست برای من پنکه بیاورید ... برچسبها: بسیج, بسیجی, ابوالفضل سپهر, دفتر آبی ادامه مطلب [ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 11:48 بعد از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
شهید همت:زمان بازرگان به ما برچسب چريك زدند، زمان بنيصدر هم برچسب منافق، الان هم برچسب خشك مقدس و تحجر، هر قدمي كه در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتيم برچسببارانمان كردند، حالا روزي ده برچسب دشت ميكنيم اما بسيجيان دلسرد نباشيد! (((((حاشا كه بچه بسيجي ميدان را خالي كند))))))
برچسبها: شهید همت, برچسب, بسیجی, دلسرد, شهدا شرمنده ایم [ پنجشنبه 1391/01/10 ] [ 5:6 بعد از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
آری به راستی که این چنین است... خوشا به حال آنان که گیر نکردند... برچسبها: سیم خاردار, هوای نفس, این چنین است, شهدا شرمنده ایم [ پنجشنبه 1391/01/10 ] [ 5:2 بعد از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
پیراهنش بوی باروت گرفته بود تا نکند روزی نوامیس مردم آب در دلشان تکان بخورد.. پیراهنش بوی باروت میگیرد تا دختر همسایه را آزار دهد.. برچسبها: باروت ها شاید یکی باشند ولی, بدون شرح, تغيير ارزش [ شنبه 1390/12/27 ] [ 11:48 قبل از ظهر ] [ شاهد ]
[ ]
[ شنبه 1390/12/27 ] [ 11:43 قبل از ظهر ] [ شاهد ]
[ ]
هویزه یعنی قرآن زیر تانک، یعنی سیدحین علم الهدی. هویزه یعنی از همه طرف محاصره. هویزه یعنی ایستادن تا آخرین نفس. هویزه یعنی پلکان آسمان.
برچسبها: هویزه, شهید علم الهدی, امام حسین ادامه مطلب [ شنبه 1390/12/27 ] [ 11:12 قبل از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
[ جمعه 1390/12/26 ] [ 7:47 بعد از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
[ چهارشنبه 1390/12/24 ] [ 2:45 بعد از ظهر ] [ شاهد ]
[ ]
خسته نباشی «آقا» که علمدار انقلابی… خسته نباشی «آقا» این همه سال که رهبری کردی ما را نگاه می کنم به نامت و می بینم چه زیباست «خامنه ای»، سرشار از همان حروف «خمینی» است، گیرم با یک «آه» بیشتر، با «این عمار» نگاه می کنم به مرامت و به همین «چفیه» که همراه همیشگی شماست، تا مبادا فراموش کنیم فکه و والفجر مقدماتی را. خرمشهر و بیت المقدس را اما می دانی! چفیه خیلی به شما می آید؛ شما که علمداری، فرمانده کل قوایی. هر جا کم می آوریم، همین که می بینیم شما رهبر مایی، آرام می شویم برچسبها: خسته نباشی «آقا» که علمدار انقلابي, امام خامنه اي, رهبر, خامنه اي, امام [ چهارشنبه 1390/12/24 ] [ 2:32 بعد از ظهر ] [ شاهد ]
[ ]
بسم الله سلام 4 اثر، از چهار گرافیست فضای سایبر، در بزرگداشت مقام شهید،
که به مناسبت روز بزرگداشت مقام شهید (22 اسفند) در وبلاگ های طراحانش
رونمایی خواهد شد. ایده و طراحی این آثار مشترک نیست، فقط زمان و موضوع بین
ما هماهنگ شد، امیدوارم نتیجه اش لایق شهدای عزیز باشد. در ادامه طرح این قرار اینترنتی را خواهید دید: والسلام
منبع:http://ho3inr.mihanblog.com/ پی نوشت: حرکت بسیار زیبا و پسندیده ایه و امیدوارم شهدا اجرتون بدن برچسبها: بزرگداشت مقام شهید, قرار چهار گرافیست, شهدا, شهید, شهدا شرمنده ایم [ یکشنبه 1390/12/21 ] [ 0:30 قبل از ظهر ] [ شاهد ]
[ ]
[ چهارشنبه 1390/12/17 ] [ 11:51 قبل از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
آقای اوباما! امام(ره) هم بلوف نمیزد وقتی میگفت ما آمریکا را زیر پا میگذاریم. به گزارش رجانیوز، نویسنده وبلاگ "اسکالپل" در آخرین مطلب خود نوشته است: «بعنوان رئیس جمهور آمریکا میگویم؛ بلوف نمیزنم!» مصاحبه جفری گلدبرگ با اوباما - مجله آتلانتیک آقای اوباما! شما چرا نمیفهمید؟! به ولای علی قسم ! امام (ره) هم وقتی میگفت: «ما آمریکا را زیر پا میگذاریم» بلوف نمیزد! آقای جفری گلدبرگ! چرا شما نمیفهمید؟ به ابوالفضل ! وقتی امام خمینی (ره) میگفت: «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند» واقعا منظورش این بود که آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند! بنده دقیقا یادم هست که وقتی جنابعالی در دهم دسامبر ۲۰۱۰ در واشنگتن و در حضور سران امنیتی - اطلاعاتی اسرائیل (ژنرال یاکوف آمیدرور، ژنرال اوزی رابین، اوری لوبرانی، ریچارد هلمن) اعلام کردید که بر اساس تحقیقاتی که طی چندین ماه اقامت در اسرائیل انجام دادهاید، اسرائیل به ضرس قاطع در نیمه دوم ۲۰۱۱ حمله نظامی به ایران را عملی خواهد کرد، «ژنرال آمیدرور» که درست سمت راست شما نشسته بود بعد از اینکه از خبرنگاران خواست که دوربینهایشان را خاموش کنند، با این جمله که «احدی در اسرائیل حاضر نیست با ایران بجنگد» حاصل تحقیقات شما را به زبالهدان خودتان در نشریه آتلانتیک ریخت! آقای نتانیاهو! ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کأنهم بنیان مرصوص. به ابوالفضل اگر گرفتید که چی گفتم!! اسرائیل را از صفحه روزگار، مردانی محو خواهند کرد که خدا دوستشان دارد و عارف کامل، مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی (عقمت الدهور عن عدیله و العصور عن بدیله) در کتاب «اسرار الصلواة»شان نوشتهاند که دوست داشتن خدا به معنی برداشتن حجاب است. خدا وکیلی اینرا ما خودمان هم نفهمیدهایم چه برسد به شما!! برچسبها: اوباما, نتانیاهو, اسرائیل, آمریکا, انتخابات ادامه مطلب [ یکشنبه 1390/12/14 ] [ 12:15 بعد از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
باز مثل هرشب كسلم غصه نشسته رو دلم
ميگن بازم شهيد مياد يه عالمه خيلي زياد ... برچسبها: دسته گلای بی زبون, فریدون آسرایی, مادر شهید, شهدا شرمنده ایم ادامه مطلب [ شنبه 1390/12/13 ] [ 12:31 بعد از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
نه ویزا دادند، نه جایزه دکتر اردشیر قوام زاده رئیس پژوهشكده خون سرطان و سلولهای بنیادی خون ساز دانشگاه علوم پزشكی تهران برنده جایزه «برترین محقق جهان در زمینه سرطان و بیماری های خونی» شد. آمریکایی ها گفتند ایران تحریم است: نه ویزا دادند و نه اجازه دادند جایزه به او داده شود. اصغر فرهادی را اما ویزایش دادند جایزه هایش دادند بوسیدندش تبریکش هم گفتند. ,و به یاد قرآن افتادم کتابی که قاعده های کلی به دست آدم ها می دهد از سوی عالمِ کل:
برچسبها: دکتر اردشیر قوام زاده, اصغر فرهادی, قرآن, ویزا [ شنبه 1390/12/13 ] [ 12:2 بعد از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
چند روز پیش تولد دایی فریدونم بود. امروز روز تولد عمومه... اومدم بگم عمو جون تولدت مبارک... عمو یحیی دعام کن...
برچسبها: عمو یحیی, شهید یحیی بخشی, شهدا شرمنده ایم, تولد, سالگرد شهادت ادامه مطلب [ پنجشنبه 1390/12/11 ] [ 4:26 بعد از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
![]() عقل یک عمر اگر سربه گریبان تو بود برچسبها: ننه علی, بیت الاحزان, مادر شهید, شهدا شرمنده ایم, عشق [ پنجشنبه 1390/12/11 ] [ 1:16 قبل از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
زندگی نامه ای کوتاه از حاج حسین روز جمعه ماه محرم سال 1336 در یكی از محلههای مستضعف نشین اصفهان به نام «كوی كلم» خانواده با ایمان خرازی مفتخر به قدوم سربازی از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زینت بخش دوران كودكی او بود و در همان ایام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس دینی راه یافت و به تحصیل علوم در مدرسهای كه معلمان آنجا افرادی متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات پس از تكالیف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سید» رفته با صدای پرطنینش اذان و تكبیر میگفت. حسین در دوران فراگیری دانش كلاسیك لحظهای از آموزش مسایل دینی غافل نبوده و در آغاز دوران نوجوانی گرایش زیادی به مطالعه خبرها و كتب اسلامی و انقلابی داشت و به تدریج با امور سیاسی نیز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی برای طی دوران سربازی به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. از همان روزهای اول انقلاب در كمیته دفاع شهری مسئولیت پذیرفت و برای مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای كردستان قامت به لباس پاسداری آراست و لحظهای آرام نگرفت. یك سال صادقانه در این مناطق خدمت كرد و مأموریتهای محوله او را راهی گنبد نمود... برچسبها: حاج حسین خرازی, سالگرد شهادت, زندگینامه, وصیت نامه, خاطره ادامه مطلب [ دوشنبه 1390/12/08 ] [ 11:55 قبل از ظهر ] [ گمنام ]
[ ]
|
|